حلبچه

 

بمباران شیمیایی حلبچه توسط رژیم بعثی عراق

مرگ خانه ها را یتیم کرده است

مریم سقلاطونی

کجاست روشنی انبوهِ زیستن؟

کجاست تنفس پنجره های باز؟

کجاست هوای تازه درختان خرما؟

کجاست طراوت گلدان های معطر؟

چه آمده بر سر این خیابان ها؟

چه آمده بر سر این اجساد متراکم؟

چه آمده بر سر لبخندهای کودکانه شهر؟

چه آمده بر سر گنجشک ها؟

چه آمده بر سر درختان پیاده روها؟

چه آمده بر سر درختان پیاده روها؟

چرا گندمزارها بی جان اند؟

کشتزارها خشکیده اند؟

چرا آب ها راکدند؟

چرا ماهی ها تاول زده اند؟

کجاست هوای پریدن؟

چه آمده بر سر شهر؟

زخم، بر گونه ها گر گرفته است

گلوی کوچه ها را جرقه مرگ روشن کرده است

دیوارها در آغوش ویرانی فرو ریخته اند

بوی تند باران می آید

بارانی سمّی و کشنده

... بوی مرگ می پراکند در حوالی خیابان ها

پشت پنجره های شهر، زیر تیرهای چراغ برق،

حلبچه

شهری افتاده بر خاک

شهری در هم پیچیده از مرگ

با دهانی کف آلود

لب هایی تاول زده

چشمانی متورم

شهری در پناه ابرهای متراکم مسموم

زیر باران های یکریز خردل

زنی بی پناه در آغوش مرگ

کودکی در خواب شیرین زنده ماندن

مردی مچاله شده در خاک

حلبچه

شهری انباشته از چشمه های سوخته

دهان های سوزنده

بغض های شعله ور

قدم های ورم کرده

شهر، این شهر مسموم و خاموش

مریم سقلاطونی

مرگ در خیابان ها قدم می زند

شعله های ویرانگر، از بام ها بالا می رود

دیوارها لباس سیاه می پوشند

کسی نیست مصیبت بخواند

کسی نیست تابوت ها را بر شانه بگذارد

کسی نیست بر تن بی جان شهر کفن بپوشد

دستی نیست شمع بگذارد سر خیابان های حجله نشین

هیچ کس بیدار نیست

مرگ اسب می تازد و شیهه می زند

مرگ پیراهن عزا بر تن؛ بی رحمانه در خانه ها در رفت و آمد است

حلبچه

پرنده ای مرده بر شاخه های سوخته

آرامش ابدی، فرو مرده در زمین

زخمی همیشگی بر تن ویران جهان

سرفه هایی کشنده در گلوی گُر گرفته آسمان

حلبچه

قصه ای تلخ و همواره خاکستری

هوای مجروح و اشکبار از خردل

تاریخ سرنگون شدن انسان

داغ مجسّم و دامن گیر

... صدایی در شهر نمی وزد

آفتاب یخ زده است

زمین در خویش مدفون است

کفتار مرگ به جان شهر افتاده است

دیوارها خراش زخم است

چراغ ها خفه اند

بادی نمی وزد

مرگ روی زمین های بایر ما سیده است

درختان پف کرده اند

آب ها جگر سوزند

کسی در کوچه ها قدم نمی زند

هیچ کس سراغ از زندگی نمی گیرد

زندگی از شهر کوچیده است

از چشم ها خبری نیست

لبخندی جوانه نمی زند

مرگ، شیون زنان سر بر آسفالت خیابان ها گذاشته است

مرگ، پنجره ها را بسته است

مرگ، خانه ها را یتیم کرده است

مرگ، در تمام پیاده روها پرسه می زند.

کودکان شهر چشم هاشان را بسته اند

زنان، مهر مادری شان را فراموش کرده اند

مردان در جست وجوی نان و زندگی نیستند

کسی در شهر نیست؛

... نبض شهر نمی زند

کوچه ها در هم می لولند

شهر مرده است

شهر؛ این شهر شیمیایی و مسموم

این شهر بی تحرک و رنج افروز

...

بی چتر در باران باروت

حسین هدایتی

پیشانی ات طعمه خاک ها شده است. ای رنج مجسّم! برخیز! فراوانی تاول هایت شناسنامه بهاران در زنجیر است. خزان در رگ هایت می دود. زلف هایت رهاست در خاکستر، و دهانت فراموشخانه فریادهاست. نفس از جاده های سینه ات پا پس کشیده است.

دور خودت می چرخی و «حلبچه» دور سرت به دَوران افتاده است. با تمام شهر ویران می شوی و با تمام شهر در خون و تاول می رقصی. بوی جذام و زجر، تمام تنت را می کاود. چشم هایت را یارای گریستن نیست. هوای فراموش شده حوالی، چون هیولایی تو را می بلعد.

و تو، ای حلبچه! فرزند نفرین شده زمین! ثانیه ها قطره قطره از زخم هایت بر خاک می ریزند. به پایانِ خویش نزدیک می شوی، در خون. به آخرین سرشاخه های امید چنگ می زنی، در خاکستر.

همه جهان در تکاپوی استخوان های توست. می روی و به مرگ می رسی، می ایستی و مرگ در قفایت چنگ می اندازد. همه چیز در اطراف تو، یعنی مرگ.

باید آسمان سمّیِ فرادست را با تمام وجود، نفس بکشی. تو را گریزی نیست. باید بمیری؛ مثل همه کسانت که مردند. دیگر حتّی خانه ات هم تو را نمی شناسد. خاک سرزمینت را در آغوش بکش. مثل پناهگاهی ویران شده بر سر بوته ها و شِن ها. چون جنازه ای در کوچه ها، دنبال آرزوهایت می گردی. بی چتر و بی نفس در باران باروت قدم می زنی. سنگین و تلخ بر خاک می افتی. آرام آرام تمام می شوی. هنوز آخرین رمق ها در تنت باقی است که کفتارها با دندان هایی وحشی و با چشم هایی حریص و گرسنه نشانه ات می روند. این خاک سمّی، ما در آلاله های دنیاست. لاشخورها بر پیکرت می رقصند و تو ققنوس وار بر خاکسترت تکثیر می شوی. چشم هایت بر افق های دور خشکیده است. آن قدر بلند ایستاده ای که عطرهای پنهان بر پیشانی ات می لولند. طعمه خاک ها شده ای و در آخرین پرده ها چنگ در زلف خونین خویش می زنی. بلند بایست! لاشخورها می میرند و تو زنده می شوی. مثل همه کسانت که زنده خواهند شد.

عبور مرگ از خرابه ها

حمیده رضایی

دهان باز دقایق، بوی حادثه می دهد آن گاه که شهر در خود می لرزد، آسمان فرو می ریزد، دیوارهای شهر آوار می شود، و عنکبوت های شهر سکوت ابدی اش را سرفه می کند، مسموم می شود، بر خاک می غلتد. شهر جان می دهد و صدای زوزه کفتارها پیکرش را می دَرَد. پنجره ها به امید باز شدن، خمیازه می کشند و بر دیوارهای زخمی می خورند و فرو می ریزند. ردّ پای مرگ بر خاک کشیده می شود، با کفش هایی از آهن، با کفش هایی آن چنان سنگین که خاک را در هم فرو می ریزد.

ساعت، تک ضربه های فراموشی می نوازد، ساعت، وقوع حادثه ای وحشیانه را خبر می دهد که هزاران لاشخور بر آن بال گسترده اند. سایه های وحشت بر تمام شهر می خزد و شهر را سیاه می کند، آن چنان که هیچ چشمی پیرامونش را نمی بیند. یک آن، با شمارش معکوس، آسمان فرو می ریزد، خاک در خون می غلتد، ساعت شکسته شکسته می چرخد و عقربه های زمان روی مرگ لنگر می اندازند. صدایی نیست جز زوزه کفتارها، و جز بال زدن جغدهای شوم بر خرابه های شهر. صدایی نیست جز ضرب گام های مرگ بر خرابه های شهر، بر خاک می غلتد صدایی که تا ساعتی پیش در گوش شهر می پیچید، هوا در سموم شیمیایی می لولد، رودها می خشکند، درختان می پوسند.

دیوارها، خانه ها، آسمان، زمین، انسان ها، همه و همه نابود می شوند... دیگر سراغی از حیات نیست، عنکبوت ها زوایای شهر را خط می زنند.

صدای خنده شوم شیطان، خواب خاک را در هم می شکند. صدای قهقهه شیطان بر خرابه های شهر؛ ردّ گام های شیطان بر سکوت شهر؛ خراش چنگ های شیطان بر چهره شهر... و بوی مرگ فضا را پر می کند.

هیچ دستی بلند نمی شود؛ هیچ صدایی نیست؛ هیچ چراغی سو سو نمی زند؛ هیچ پنجره ای از این پس، باز شدن را در ذهن خود تصویر نمی کند؛ هوا، بوی فاجعه می دهد؛ هیچ کس هوای این حوالی را نفس نمی کشد.

هنوز صدای بال جغدها بر خرابه ها، هنوز صدای زوزه کفتارها؛ هنوز خنده شیطان در هر گوشه از شهر؛ و هنوز سموم شیمیایی بمباران حلبچه، بر صفحات تاریخ پژواک می شود.

+ نوشته شده توسط kurdman در پنجشنبه بیستم خرداد 1389 و ساعت 11:41 |


Powered By
BLOGFA.COM